تبليغاتX
مردی از جنس غم

مردی از جنس غم

خسته ازتراوش افکار خویشم. مغز خود را مهیای این همه نمی دانم. افکارم به بیراهه میرود.سرگردان در کوچه های تاریک شب در سرزمینی ناشناخته. چگونه به اینجا رسیده ام نمی دانم. مثل کودکی که با آبنباتی گول میخورد گاه دلم را فریب میدهم و از امیدهای فراوان و نویدهای خوش فردا برایش افسانه میگویم.اما چه کنم که این ذهن موذی نمی گذارد. آنقدربر تمام وجودم مستولی گشته که هیچ امیدی به آزادی از این زندان ذهن نمی بینم. و از افکارم که بر دلم اثر گذار شده همین حاصل است که تا من بودم و خواهم بود تلخی و غم واندوه جزء جدانشدنی زندگیم باشد و هرگز لذت زندگی را حس نکنم و حتی تظاهر هم کمکی به من نمی کند. هرگاه سعی میکنم خود را گول بزنم و خوشحال باشم.تصویری از دلقکی زشت اما نه خنده آور از خود می بینم. و بدین سان روز به روز در باتلاق افکار بی امیدم پایین و پایین ترمیروم. نمی دانم چرا زودتر از شر این همه تشویش و اضطراب و ناامیدی خلاص نمی شوم.

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 20:37  توسط علی  | 

اکنون که در آغوش خاک آرام گرفته ای بیقراریهایم را ببین. نمی گویم که بازهم دوستت داشتم اما حرمت عشق بسیار سنگین است . آنهم عشق اول . اکنون که نیستی نبودنت در این دنیا عذابی دردناک بر دلم فرو ریخته. یاد اولین روزهایمان آتشم میزند. آن راه پرخاطره مدرسه اکنون دوزخ من است. تورفتی و من ماندم و یک عالمه خاطره های سوخته. تو رفتی و من ماندم و عشق جوانمرگمان. خوب میدانی که در عشقم مردانه ایستادم اما تو... . بگذریم پشت سر مرده که غیبت نمی شه گفت. هرچند که من دارم با خودت حرف میزنم اما با توئی که دیگر نیستی. خداحافظ عشق روزگارم. خداحافظ..

+ نوشته شده در  جمعه 22 خرداد1388ساعت 17:47  توسط علی  | 

مست مست از پیک ارغوانی شراب

لبریز از آرزوهائی از جنس سراب

چشم امید به فرداها داریم

دل پر از غوغا و فریادها داریم

ساعت دیواری اتاقم تیک تیک می زند

گذر هر لحظه عمرم را تیک می زند

در خواب خوش زندگی فرو رفته ایم

چشم از عاقبت کار فرو بسته ایم

خوشی و تلخی و سادگی و سختی

سعادت و اوج ناکامی و بدبختی

همه بگذرد و جز یادی نماند

چه خوش که آن یاد نیک بماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 19:56  توسط علی  | 

درزیباترین لحظات عمرم یک دم از یاد خالقم غافل نیستم . همان خدائی که در اوج رخوت و بیکسی چشمان مهربان و نورانی یار را تنها فانوس بیراهه های زندگیم قرار داد و مرا به راه زندگی و امید رهنمون شد.

از تو می نویسم مهربانترین برایم پس از خدا. از عشقم به تو و از گذشتهایت برایم.

خجل از جبران لطفت ، نویدی پر از امید و فرداهائی پر از سعادت برایت به ارمغان می آورم. پیشکش چشمان مهربانت.

سرشار ازامید و سیراب از چشمه حقیقت ،آرام در پهنه این روزگار پراز مرارت ، صفحه صفحه خاطرات باتو بودن و فرداهای تو را داشتن را ورق می زنم. بی آنکه لحظه ای غم به خود راه دهم . من به مثال مرده ای فرسوده از غم روزگار بودم که تو با آندم مسحیائیت زنده ام کردی و بشارت زندگی ای پر از طراوت را به من هدیه کردی. الهه خوشبختی از خدا برایت آینده ای روشن تر از امروز طلب می کنم و او را قسم می دهم که هرگز حتی برای لحظه ای تو را غمگین نیابم. اکنون که ابتدای راه آشنائی و تو را خواستن است یک لحظه ندیدنت شرری از آتش بر جانم است تا چه رسد به روزی که دوشادوش من شریک لحظه لحظه های عمرم باشی.

((((((((((((هم نفس بی تو حتی یک نفس))))))))))))

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 19:58  توسط علی  | 

آرامتر از پهنه کبیر اقیانوس چشم به افقهای روشن دوخته ام و در هر ثانیه ام هزارها بار خداوندم را سپاس می گویم .از سرزمین سرد و ساکت نا امیدی به دیار نور و روشنی سفر کرده ام . هرگز از قدر دانی ناجی ام غافل نخواهم ماند. او را یکتای عالم برای نجات من فرو فرستاده تا با چشمان قدوسی اش نور عشق را در دل تاریکم بتابش در آورد . مهربانی از سرزمین خدا ، فرشته ای پاک و مطهر . من از لطف نگاههای مهربانش بر اوج قله های امید، صبورانه می ایستم و تا آندم که نفس در سینه خواهم داشت عطر آغوش گرمش را لحظه به لحظه استنشاق خواهم کرد.

*آفتاب مهربانی ،خوش آمدی بر سرنوشتم*

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 22:30  توسط علی  | 

تب سوزان انتظار به جانم آتشی خاموش ناشدنی افکنده

یک لحظه نقش چهره اش از خاطر ذهنم پاک نمی شود

چشمانی از جنس شب، صورتی همرنگ ماه و لبانی به سرخی مقدس شراب. معشوقه ام زیباست.

به خود حق میدهم در تبش شعله ورتر از تاج خورشید بسوزم.

در صلابت نگاهش تقدسی ستودنی پیداست. نجابتش شهره آفاق است.

دست به دامن گلهای رز و سرخ شده ام تا نهایت احساسم به او را برایش هویدا سازند.تنها لبخندش همچو صاعقه ای بر تارک وجودم ، اثری ماندگار نگاشته.

خداکند گلهای رز و سرخ دست خالی برنگردند. خدا کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 23:38  توسط علی  | 

و این منم مرده ای در کالبد یک جسم زنده

شیشه ترک خورده احساسم دیری نمی پاید که خرد خواهد شد

زودتر از اینها آرزوی مرگ کرده بودم

من آنروز روح پر احساسم را کفن پوش عشق نافرجامت کردم که تو با نرمترین قدمهایت آرزوهایم را زیر پا مدفون کردی

شیداترین بودم برایت

عاشقی زار ، جان فدائی مطلق

هنوز هم در تبت آتش به جان دارم

اما دگر نه از عشقت، که از سوزش قلبم

آنروز مرا رها کردی که تا رسیدن به سقف آسمان احساس بیش از یک لبخند تو فاصله نبود! اما دریغ کردی

امروز فرسوده و خاموش چشم به افقهای دوردست سایه روشن عشق خیالی ام را نگاه می کنم

اینگونه می پندارم که شاید خوابی بیش نبوده

امروز که تصویرت را هم از خاطر ذهنم زدوده ام  باز گوشه ای از قلبم مالامال از حس دوست داشتن توست

اما میخواهم این گوشه قلبم را که اینگونه به من خیانت می کند پاره کنم تا بدانم وجودم دیگر عاری از توست.

میگویند  شب های بی ستاره هم زیباست چرا باید از هجوم تاریکی ترسید سیاهی هرچه که باشد یکرنگ است فقط یک رنگ و یکرنگی همیشه زیباست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 11:46  توسط علی  | 

از نوشتن هایم چه سود که تو مرا نمی خواهی و نمی خوانی .خبر از حرف دل عاشق وچشمان منتظرم نداری.نوای عشقم برایت موسیقی ای تکراری شده که بارها از دیگران هم شنیده ای.فقط به اندازه ی لحظه ای گوش کردن برایت شنیدنی هستم. دل صد پاره ی من را جز یک بار مجال عاشقی نبود که آن هم گرفتار عشق نا فرجام تو گشت .نه مرا از خود می رانی ونه به وصل دلگرم می کنی . سودای با تو بودن مرا از هر تعلق دیگر رها کرده.در آسمان دلم با آمدن هر شهابی موجی از امید در درونم شتاب می گیرد وبا خاموش شدنش باز تهی از هر آرزو می شوم .اینگونه نامت را از بر کرده ام که در نگاهم به هر سو و هر چیز جز تو هیچ نمی بینم.

دل بردی از من به یغما /ای ترک غارتگرمن........   

مرا فواره ی عشق تو از کوه دل است ودل تو دریایی است که این آتش را سرد وخاموش می کند.سوختم از این تمنای بی جواب.تا کی باید به انتظار شکفتن گل لبخند در گوشه لبان چون قندت اسیر بمانم.مرا دریاب............ .

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 22:32  توسط علی  | 

 کتاب آرزوهایم را سالها پیش بوسیده و کنج طاقچه فراموشی نهاده ام . اکنون دگر هیچ آرزوئی ندارم و از خدا هم هیچ نمی خواهم. نه مرگ را و نه زندگی را . دوست ندارم لحظه هایم تغییری بکنند، ساکن و ساکت همچو مردابی در اعماق تاریک جنگل.بیگانه با جنس بشرم.

دوست ندارم حتی برای لحظه ای کسی سکوتم را بشکند.

از پروانه شدن بیزارم. از ترحم مهربانان متظاهر رنج میبرم و از دست معشوقه های یک روزه به تنهائی پناه میبرم.

کاش میشد این باقیمانده های عمر را چون مرده ای در قبری تاریک و بی نشان تنهای تنها سر کرد. کاش زمان و زمین و زندگی برای همیشه متوقف میشد. کاش این قلب سیاهم که سالها جولانگاه عشق و عاشقی بوده برای همیشه از تپش   می افتاد.  کاش هرگز خاطره ای در ذهنم نبود تا که زخم کاری بیوفائی هایش هر آن، برروی دلم تازه نمی شد. کاش پایان دلشوره های قلب چرکینم می رسید. هرگاه آن لبخندهای پر از فریبش را بیاد می آورم دستی محکم بر پیشانی خود میکوبم که چقدر احمقانه به پایش نشستم.هزار بار پشیمان از کرده خویشم . چرا راز دل خود را به او گفتم. چرا آنقدر ساده (( دوستت دارم )) را برایش برزبان جاری ساختم.

ای کاش هرگز نمی دانست که دیوانه وار میخواستمش.

دل عاشق را باید به صلیب کشید . قلب عاشق را باید سوزاند. با تیری زهر آگین باید آنرا نشانه رفت. قلبی که عاشق شده  را باید در چاهی تاریک و طویل معدوم کرد. هرگز نباید به این قلب فرصت اظهار عشق داد. چرا که عاشقان هر چه می کشند از وسوسه این قلب   پر عاطفه بی تعقل می کشند./.

                                   **علی**

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 17:35  توسط علی  | 

امیدها در زندگیم همچون شهاب هائی به سرعت ناپدید می شوند. سرعت لحظه ها آنقدر زیاد شده که گذرشان را حس نمی کنم. خیالهای واهی مرا از خودم دور کرده اند.برای عاشق شدن دیگر مجالی نیست. بارقه ای از امید در درونم به شکل یک عشق نمودار گشت اما دیری نپائید که نیست شد.

من تاریک پرست و شب زنده دار  را چه آشنائی با نور ستاره است؟

میباید که در عالم پرسکوت و معنی خود با غمهایم سرمی کردم!

تجربه سالها به من آموخت که هرگز خود را برای هیچ کس و هیچ چیز حقیر نسازم چون زندگی آنقدرها هم ارزشمند نیست.

و باز هم رهای رها در اوج سیاهی منم و یک دنیا خلوت های شبانه!

تا دیروز بهانه ای برای بیدار ماندن در دل شب داشتم.اما امشب میخواهم بی بهانه تا خود صبح بیدار بمانم..........(علی)

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 14:41  توسط علی  |